تبليغاتX
So0ko0te-Nime-Shab
So0ko0te-Nime-Shab
حرف هایی برای شاد زیستن
خداحافظی سه شنبه بیستم شهریور 1386 9:38
همگی خداحافظ

دیگه وبلاگ نویسی تعطیل

امیدوارم از مطالب وبلاگ بهره کافی برده باشید

هر چی بدی خوبی دیدین بین خودتون حل کنین

خداحافظی خیلی سخته

الان دارم اشک میریزم نیگا

به امید دیدار در دوزخ

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لينک ثابت |

مرگ عاشق شنبه هشتم اردیبهشت 1386 3:10

   

نيمه شب آواره و بي حس وحال

در سرم سودای جان بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاداوردایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو بار را

همجو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار اوهم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد بامن او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودو توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای ار آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمدودر خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گرگشایی چشم دل زیباست دل

گر تو دور از ما شوی دریاست دل

بیتو شان بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست می دارمت بدان

شوق وصلت رابه سردارم بدان

چون تویی مخمور خممارم بدان

باتو شادی می شود حرفای من

با تو شادی میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل زجادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کسی در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی فاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بودو بس

حسرت و رنج فراوان بودو بس

یار مارا از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهدو پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم اوکه هم خون من است

هزم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد ا ین وصل به او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

با یه نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمورو خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخرآتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار بشنو از من پند

بر منو بر روزگارم دل مبر

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تاروپود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو مارا بس است

 

 

نوشته شده توسط نیما | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: نیما & Designer: Hessam Sedaghati

*
*
*
*
*
*
*